پرنده مهاجر
دلتنگي ها
و ديگر جوان نخواهم شد نه به وعده ي عشق و نه بوعده ي چشمان تو و ديگر به شوق نمي آيم نه در بازي باد و نه در رقص گيسوان تو و مگر فراموش ميشود سر انجام آن جستجو ها آن چشمه ها چشم انداز ها آواز ها و آرزوها و ديگر جوان نميشوم نه به وعده ي اين بهاري كه آمده است و نه به وعده ي آن شكوفه هاي شكستني . . . . . . راستی هیچ میدانی من در غیبت پر سوال تو چقدر ترانه سرودم چقدر ستاره نشاندم چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید ؟! اما وقتی . . . . . . ری را جان ! میان ما مگر چند رود گل آلود پرگریه میگذرد که از این دامنه تا آن دامنه که تویی هیچ پلی از خواب پروانه نمیبینم . . . ! . . . پشت کاجستان برف . . . برف یک دست کلاغ ". . ." . . . نیمکت آن هنگام که دست در دستی آغوش گرمش فرامیخواند تو را چند قدم آنسو تر در پس فصلی سرد نیم نگاهی به نگاهش بنما سردی و زردی فصلش تو ببین غربت پاییزی و دردش تو ببین اندکی بنشین . . . . . .
به همين سادگي !
به زمانی كه پا در راه نهاده ای تا دلت از جای كنده شود نيازی به بدرقه ديدگان اشك آلود نيست و كرشمه انگشتان ظريفي كه شوخگينانه بخار از شيشه پنجره به سويي می زنند تا مه ، به خاطر چشمهای عاشق از هم بشكافد به همان سادگی كه كلاغ سالخورده با نخستين سوت قطار سقف واگن متروك را ترک می گويد دل، ديگر در جای خود نيست . . . به همين سادگی ! حسین منزوی . . . میلی کمین گرفته ، پلنگانه در دلم تا آهوی تو کی ؟ به کمین گاه می رسد . . . خیلی زود که برگردی باز برای بی تو ماندن من هزارهایست که پر شکوفه ترین کلمات مرا در غیاب نور به خواب سایه خواهد برد . . . بازآ که غیاب تو از حدود این همه رویا هزاره ایست . . . فرستادهی آخرین آوازِ آدمی ! . . . چقدر گفتم حال همهی ما خوب است و باز ! . . . حالا جامه هایت را تا به هفت آب تمام خواهم شست صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد می رویم اما نه دورتر از نرگس و رویای بی گذر شناسنامه هامان برای او چشمهامان برای او من از حدیث دیو و دوری از تو می ترسم ... ری را ! . . . حالا دیگر دیر است من نام کوچههای بسیاری را از یاد بردهام نشانی خانههای بسیاری را از یاد بردهام و اسامی آسان نزدیکترین کسانِ دریا را ...! راستی آیا به همین دلیلِ ساده نیست که دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد ؟ ! . . . دیگر میدانم نشانیها همه درست! کوچه همان کوچهی قدیمی و کاشی همان کاشیِ شب شکستهی هفتم، خانه همان خانه و باد که بیراه و بستر که تهی! حالا میدانم همهی ما جوری غریب ادامهی دریا و نشانیِ آن شوق پرگریهایم. گریه در گریه، خنده به شوق نوش! نوش ... لاجرعهی لیالی! سید علی صالحی غریب آمدی و آشنا رفتی! اما من که خوب میشناسمت ریرا! من بارها تو را بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم تورا در خانه، در خواب آب، در خیابان در انعکاس رخسار دختران ماه، در صف خاموش مردمان، اتوبوس، ایستگاه و سایهسارِ مهآلود آسمان تمام این سالها همیشه کسی از من سراغ تو را میگرفت " تو نشانی من بودی و من نشانی تو" . . . سید علی صالحی
حالا که آمدی حرفِ ما بسيار، وقتِ ما اندک، آسمان هم که بارانیست ...! دوری از ديدگانِ دريا نيست! سربهسرم میگذاری ... ها؟ میدانم که میمانی پس لااقل باران را بهانه کُن دارد باران میآيد. به جانبِ آن همه بینشانیِ دريا برگردی؟ پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه میشود؟! تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام تمامم نمیکنی، ها!؟ باشد، گريه نمیکنم گاهی اوقات هر کسی حتی از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه میافتد. چه عيبی دارد! اصلا چه فرقی دارد هنوز باد میآيد، باران میآيد هنوز هم میدانم هيچ نامهای به مقصد نمیرسد حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه میفهمند فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و آسمان هم که بارانیست . . .! . . . 
رسید
. . . که دیگر هیچ کسی در خاموشی خانه
خواب بازآمدن مسافر خویش را نمیدید



تو حتی باورت نشد
خب راستش را بخواهی
آن روز باد میآمد
من هم دروغ گفته بودم به آسمان
یعنی گفته بودم خوبیم، حالمان خوب است
اما
. . . تو عاقل تر از آنی که باورت شود . . .
باد اگر آمد
باران اگر آمد
تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید

ها ریرا، میدانم
در جمع من و این بغضِ بیقرار،
جای تو خالی " . . . "!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
مگر میشود نيامده باز
| Design By : Night Skin |




