سالهای کودکی دل زغصه دور بود

ماهی خیال من حوضش از بلور بود

یک درخت سبز بود  زیر سقف آسمان

من به گاهواره ای  گربه ای کنار آن

ناگهان شبی بلند از سرم عبور کرد

بند گاهواره را تاب داد و دور کرد

خواب سبز کودکی زرد و غم انگیز شد

برگها چو ریختند شکل او پاییز شد

برگهای خسته را دسته دسته باد برد

قصه های خوب را  مادرم ز یاد برد

سالها گذشته باز حوض خالی ،آب نیست

گاهواره ام کجاست ؟    

                                     خواب هست و تاب نیست !

 زینعلی