. . . ؟
تو از كدوم دياري
كه رنگ حادثه داري
نه دشمني نه ياري،نه خفته نه بيداري
خزان خاطره داري، هواي ابر بهاري،
هزار بغض در سينه داري و نمي باري
تو از كدوم زماني كه جان پاك جهاني
نه حاضري نه غايب،نه سخت و نه آساني
هميشه ايينه داري ،اگرچه غرق غباري
هميشه در نظر اما،تو پنهاني
نه تشنه ای نه سیراب
نه چشمه اي نه گرداب
نه بي صدا ، نه با صدا
نه بنده اي ، نه خدا
نه هم ترانه ي مايي ، نه از ترانه جدايي
هميشه همسفر اما،هميشه تنهايي
تو را چگونه بخوانم،
تو را چگونه بدانم
چگونه دوست بدارم تو را
نمی دانم
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 14:14 توسط Naser
|