ری را . . .
. . .
حالا جامه هایت را
تا به هفت آب تمام خواهم شست
صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد
می رویم اما نه دورتر از نرگس و رویای بی گذر
باد اگر آمد
شناسنامه هامان برای او
باران اگر آمد
چشمهامان برای او
تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو
و
دوری از تو می ترسم ...
ری را !

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 17:3 توسط Naser
|