. . .
زیبایی شاعرانه ایست
که دلم را به بازی میگیرد
و نجابت کلامت
آنچنان که هر کلام دیگر را بی رنگ . . .
زیبایی شاعرانه ایست
که دلم را به بازی میگیرد
و نجابت کلامت
آنچنان که هر کلام دیگر را بی رنگ . . .
ببین ببین
این گریه یه مرده مردی که گریه هاش ظهور درده
ببین ببین
این آخرین صدای این بیصدا شبخون کوچه گرده
قلب پاییزی من باغ دلواپسیه
خوندنم ترانه نیست هق هق بی کسیه
شب من با سفر تو شب بیداد و عذابه
تو نباشی موندن من مثل پرواز تو خوابه
مرگ غرورمو ببین
زوال غمگین شعر و شکوفه و نوره
زوال قلبمو ببین
تنها تو می بینی چشم شب و زمین کوره
تو نباشی کی با اشکم فال خوب و بد بگیره
کی منو از سایه های این شب ممنتد بگیره
بی تو با این دردبدر هق هق شبگریه هاست
مرد غمگین صدا
بی تو مرد بیصداست
اما زخم
روشن تر از طلوع آینه در روز است
شاید دل به تیغ دوست سپردن راهیست به سوی تو
دوستی دیگر ، دستی دیگر و . . .
اسم من از یاد تو رفت ، ای آنکه در آینه ای
این چهره ی خسته منم
این آه سینه سوز من ، دیوار سرد فاصله ست
بین من و هم سخنم
فریاد من سکوت توست، لب تو باز و بیصدا
عروسکی به شکل من غریبه اما آشنا
نگاه مات تو به من ، مثل نگاه دشمنه
جسم تو گرمی نداره ، مگر تنت از آهنه
سکوت تو یه فاجعه ست ، برای هم صدای تو
شکسته در گلو چرا ، طنین نعره های تو
شکست لحظه لحظه ام ، یه عادته برای تو
پرنده ی نگاه من ، اسیره در هوای تو
چرا تو که خود منی ، سکوتتو نمی شکنی
به من بگو چه میکشی ، تو قاب سرد آهنی
تو غربت نگاه تو ، که با نگاهم آشناست
یه دنیا حرف گفتنی ، ولی لب تو بی صداست
گرفتارم گرفتارم
به دست "من" گرفتارم
در این دنیای عاشق كش ، به جرم تن گرفتارم
من از انسان سخن گفتم ، من از عاشق شدن گفتم
به من رندانه خندیدند
مرا هرگز نفهمیدند
منم از دودمان عاشقان تنها بجا مانده
دلم در آرزوی کوچ تن بین شما مانده
به من آموخت این فریادهای تلخ بی پاسخ
كه هرچه كه در پی آنم ، فقط در قصه ها مانده
كنون بگذار كه با تنهایی خود همنشین باشم
رها از قید این آلودگیهای زمین باشم
به جرم عاشقی رویایی ام خوانند باكم نیست
به ذات خود خیانت كرده ام گر غیر از این باشم
سکوت از هر طرف جاری ، هوای خانه تاریک است
میان زندگی با مرگ ، پل ویرون و باریک است
مرا دریاب پیش ازمرگ ، که مرگم سخت نزدیک است
فقط یک چهره خسته م میان چارچوب قاب
به مرگم یک نفس مانده ، در این فرصت مرا دریاب
عبور لحظه های عمر، دلیل پیری من نیست
فرار از من که تو هستم ، مگر در خود شکستن نیست
من غافل به دست خود ، شکستم هر چه پروردم
ولی در این قمار تلخ ، به خود بیش از تو بد کردم
به خود گفتم فراموشی پناهم می دهد در خود
فرار از قصه دیروز علاج درد خواهد شد
ولی دیدم فراراز تو ، فراراز من به آئینه ست
نیاز تو تمام من ، نه یک احساس در سینه ست
اردلان سرفراز
در دشت تشنگی ها مردیم و آبی نبود
راز بلور باران غیر سرابی نبود
اندیشه سپیده به تیرگی گرایید
در هیئت سیاهی نور شهابی نبود
در چشم لاله گون کبوتران زخمی
از بیم تیر صیاد توان خوابی نبود
شبانه گریه کردیم درسوگ تشنه بودن
غیر از صدای رگبار ما را جوابی نبود
هر آنچه دیده بودیم در ساغـــــر زمـــــــانـه
جز خون دیده مــــــــا دیگر شرابــــــی نبـود
اگر ريخته هاي برگ را هراس از باد نيست
صحبت پرواز است
ولي جان روزهاي دوباره روييدن را
ريشه هاي تو ارث دارند . . .
ازین شبگردی های خسته و مایوس
ازین تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
چه تنهایی غمگینی که غیر از من
همه
خوشبخت و عاشق
عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهایی من سرکن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
ایرج جنتی عطایی
تو خطم را نميخواني
چنان بيگانه اي حتي كه نامم را نميداني
تو آنقدر گيج و گنگي در پليدي هاي اين غربت
كه بيداري و قلب عاشق ما را نميبيني
دل تو رفته در خواب و خيالت مست اين رويا
سراسيمه رهايي در پي پسكوچه هاي سرد اين دنيا
نگاه خسته مارا نمي بيني
شتاب ثانيه ها را نمي بيني
اميد و آرزوهاي زهم بگسسته فرداي دنيا را نميبيني
من از بيگانگي هاي عجيب و پوچ اين ملت ندارم انتظاري
ازين ماتم، كه همچون من تو هم غربت نشيني و زبانم را نمي فهمي
ناهيد نظمي